پسرم 1 سال و ا ماهگیت مبارک
26 فروردین 92. ل ابلای این مرتب کردن وبلاگ تا یادم نرفته 1سال و 1ماهه شدن پسرمم بهش تبریک بگم ناناز ما 1 ماه دیگه بزرگتر شد...فداش بشم الهی. به همین مناسبت 3نفری رفته بودیم ددری و گردش که کلی هم بهمون خوش گذشت. 1 تاب شورتم براش خریدیم که وقت نشد تنش کنم و عکس بگیرم. راستی گلم یکی دو روزیه تن تن پیپ میکنه. هرچی هم مر...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:21
اولین حرفهای مامانی
23 فروردین 92. سلام گل پسرم.الان که مامانی اینارو ثبت میکنم شما 29 روز از 1سالگیت گذشته. راستش مامانی یکم دیر به فکر نوشتن خاطراتت "البته به صورت الکترونیکی " افتادم.ولی خب ...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:20
قلب ما
22 اردیبهشت 92. گلم که این روزها غذا خوردن تو همه فکر و ذکر مامانی شده سلام علیکم. امشب شکر خدا 1کم گوشت ماهی خوردی و مامانی خوشحالم. البته اولش که نمیخوردی.. همش از دهنت میریختی بیرون و من ناراحت بودم ولی بابایی گفت حوصله کن من میدم میخوره.ما شام خوردیم و بعدش بابایی 1کمی باهات بازی کرد و چند لقمه سرپایی بهت داد و بعدشم بببعی تو از کمد خاستی و برداشتی و به هوای بازی با اون غذاتو تا ته خوردی و ما کلی ذوقیدیم دست بابای مهربون درد نکنه که به فکر پسریه. ایشالله گل پسرم بزرگ شه و محبت های بابا و مامانی رو جبران کنه . دیروز هم که جمعه بود و بابا نرفت مغازه و پیشمون موند. مراقب تو بود و من هم فرصت کردم و 1کم ...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:19
یادی از روزهای گذشته
24 اردیبهشت 92. سلام پسرم.میدونی این عکس مال چه وقتیه؟ نه؟ مامان هم دقیق نمیدونم شاید نزدیک 2 ماهگیت. یادش بخیر .من و بابایی میبردیم میذاشتیمت تو تختت و تو اون موقع ها حتی غلت هم نمیزدی...همینطوری دراز می کشیدی و با چشمای کنجکاوت اطرافتو می کاویدی. یا بابایی آویز تو کوک میکرد و تو با دقت به صدای آهنگش گوش میدادی و به چرخشش نگاه میکردی. یاد آویزتم بخیر .آویزی بود ...با اون دستای نازت کشیدی و شکوندیش البته هنوز 1 طرفش سالمه و به دیوار اتاقت. بله گلم روزگارانی داشتیم ما 3تا .کوچیک تر که بودی شب ها اونقدر سخت میخوابیدی که نگو. بعضی شب ها باید تو بغلمون می گرفتیمت و تو خونه می گشتیم تا تو بخوابی. یا بای...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:19
گلی بنام
30 اردیبهشت 92. این گلی که مشاهده میشود نوع جدیدی است از خانواده گل ها به نام "امیرعطا" که حدود 1سال و 2ماه و 5 روز پیش در دل بابایی و مامانیش شکفته و عطر دل انگیزش هر لحظه مشام آنها را می نوازد. "امیرعطا" نوع نایابی از گل هاست که فقط و فقط مال بابا و مامانشه و هرروز با بیشتر شکفتن دلبری هایش هم از بابا و مامان بیشتر می شود آنها عاشق گلشان هستند و تمام سعی شان را می کنند تا به نحوی شایسته از این گل نایاب نگهداری کنند. البته که در این راه سخت و بسیار سخت از خدای مهربان کمک می طلبند. و امید بسته اند به لطف بیکرانش تا بیاید روزی که به ثمر نشستن گلشان را شاهد باشند. انشالله. ...... ...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:18
شب آرزوها
27 اردیبهشت 92. قربون اون روزات بره مامانی که هنوز باید کلی بالش می چیدیم دورت تا بشینی: جانم گل پسرم. حالا کلی بزرگ شدی و پا به پای ما راه میای. خدارو شکر. امشب که شب آرزوهاست از خدا برات بهترین هارو خواستم پسر گلم. برای تو و همه دوستای گلتم سلامتی و عاقبت خیری که از هر چیزی مهم تره. الهی که مامان و بابا 1 روزی پسر نازشونو تو مدارج بالای دینی و علمی و اخلاقی ببینن. الهی آمین. ...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:18
1 مریضی بد
10 خرداد 92. پسر نازم حدودا 11 روزی میشه که مامان به وبلاگت سر نزدم و مطلبی هم ننوشتم... راستش فکر میکردم الان که بیام کلی پیغام از دوستات ببینم که چرا نیستین و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی ظاهرا اونقدری که من نی نی وبلاگو جدی گرفتم ...... بی خیال! شاید اصلا متوجه غیبت مون نشده باشن. خدا هفته ای رو که گذشت سر هیچ مادر دیگه ای نیاره که خیلی سخت گذشت. عطای نازم مریض شده بودی و 1 هفته تموم به قول معروف تو بستر بیماری بودی 5شنبه شب پیش 3تایی رفتیم 1 دوری بزنیم و هوایی بخوریم که تو رو هم سوار 3 چرخه ات که تازه خریده بودیم کردیم ولی همش نق زدی .من و بابایی هم فکر می کردیم لالا داری . وسط راه هم که شروع کردی ب...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:17
1روز با عطا توخونه
13 خرداد 92. گلم سلام. چه خوبه که مامانی برات اینجا از کارات میگم و عکسهای ذره ذره و روز بروز بزرگ شدنتو میذارم. امیدوارم اینها تا بزرگ شدنت ثابت بمونن تا خودتم ببینی که با هم چه روزگارانی گذروندیم وچه بر ما گذشته تا گل پسرمون آقا شده. ایشالله روزی بیاد که این خاطراتتو نوه هات بخونن و به کارها و شیرین زبونی ها و عسلی بودن های بابا بزرگشون بخندن. خوب گلم بذار بریم سراغ عکس های این روزات و توضیح کارهای روزانه ات: یکی از کارهای هر روزت سر زدن به کابینت ها و صفا دادنشونه... بعد کشوها....... که مامان هم اینطوری سر به سرت میذارم.... و بعد قاقا میخوری...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:17
بازم دی دی...
15 خرداد 92. گلم سلام.دیروز 2شنبه بود و 13 خرداد. حسابی دلمون تو خونه گرفته بود.تا عصر اونقدر بابایی رو تلفن بارون کردیم که نگو. خوب چیکار کنیم......حوصلمون سر رفته بود.هیچی دیگه آخرش بابا پیشنهاد کرد که شامو آماده کنین بیام بریم بیرون. ما هم سنگ تموم گذاشتیم و 1 فلاسک چای برداشتیم و 1 کم میوه!!!!!! بیچاره بابا وسایل ساندویچ خرید مرسی بابای مهربون البته قصد ما هم این بود که غذا سبک باشه وگرنه که ما تنبل نیستیم که....والا. خلاصه رفتیم ایل گولی که دیدیم به به برق نیست واسه اینکه خیلی ضایع نشده باشیم همون بیرون نشستیم شاممونو خوردیم. پفک خوری گل پسر ...
نویسنده :
مامان امیر عطا
17:17












